لبخندستان
جوک و اس ام اس --- چيستان و ضرب المثل --- بيوگرافی و مطالب خواندني --- حکايات و ماجراهاي طنز
|
|
ماجراهاي خنده آور ملانصرالدين!!! | سه شنبه سی ام بهمن 1386 | 18:18 لطيفه هاي ملا نصرالديني
علت جنگ شخصي از ملا پرسيد: مي داني جنگ چگونه اتفاق مي افتد؟ ملا بلافاصله كشيده اي محكم در گوش آن مرد مي زند و مي گويد: اينطوري! راه گم كرده ملا خود را از دست طلبكاران به مردن مي زند، او را شستشو داده كفن مي كنند و در تابوت نهاده به طرف گورستان مي برند تا دفن كنند اما تشييع كنندگان راه قبرستان را گم مي كنند و هر چه مي گردند موفق نمي شوند به يافتن راه، ملا كه طاقت خنگي آن ها را نداشت از ميان تابوت بلند شد و گفت راه قبرستان از آن طرف است! كندن بال مگس ملا در اتاقش نشسته بود كه مگسي مزاحم استراحتش مي شود، مگس را مي گيرد و يك بالش را مي كند. مگس كمي مي پرد دوباره مگس را مي گيرد و بال ديگرش را هم مي كند. او مي گويد: بپر ولي مگس نمي پرد. به خود مي گويد: به تجربه ثابت شده است اگر دو بال مگس را بكنيد گوش او كر مي شود! عقل سالم زن ملا به عقل خود خيلي مي نازيد و هميشه پيش شوهرش از خود تعريف مي كرد. روزي گفت: مردم راست گفته اند كه داراي عقل سالم و درستي هستم. ملا جواب داد: درست گفته اند چون تو هرگز عقلت را به كار نمي بري به همين دليل سالم مانده است! كاري از : کاوه محمدکریمی | + | موضوع: جکهای ملانصرالدین |
بخوانيد و بخنديد!!! | شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 | 16:35 نصيحت پدرانه پدر:« پسر جان! وقتي من به سن تو بودم، اصلاً دروغ نمي گفتم.» پسر:« پدرجان! ممكن است بفرماييد كه دروغگويي را از چه سني شروع كرديد؟» موش مردگي يك نفر خودش را به موش مردگي مي زند، گربه مي خوردش. در چشم پزشكي پزشك:« متأسفانه چشم شما دوربين شده.» بيمار: «آخ جان! پس مي توانم يك حلقه فيلم بيندازم توش و چند تا عكس بگيرم.» در كلاس درس معلم:« بگو ببينم، برق آسمان با برق منزل شما چه فرقي دارد؟» دانش آموز:« اجازه! برق آسمان مجاني است، ولي برق خانه ما پولي است.» نشاني اتوبوس سرچهار راه رسيد. پيرمردي از مسافرها، عصايش را روي پشت شاگرد راننده گذاشت و گفت: « اين جا چهار راه سعدي است؟» شاگرد راننده گفت:« نخير، اين جا ستون فقرات بنده است.» فراموشي مردي به مطب پزشك رفت و گفت: «آقاي دكتر! چند وقتي است كه بيماري فراموشي گرفته ام. چه كار كنم؟» پزشك:« اول بهتر است تا فراموش نكرده اي، ويزيت مرا بدهي.» در كلاس رياضي معلم:« ناصر! اگر حميد ۵ تا مداد داشته باشد و ۳ تاي آن را به رضا بدهد، چند تا مداد برايش مي ماند؟» ناصر:« آقا اجازه! ما حميد را نمي شناسيم و كاري هم به كارش نداريم.» |
|