لبخندستان
جوک و اس ام اس --- چيستان و ضرب المثل --- بيوگرافی و مطالب خواندني --- حکايات و ماجراهاي طنز
|
|
حکایت طنز | سه شنبه هشتم آبان 1386 | 16:13 حکایت 1 مردي ميخواست زنش را طلاق دهد. دوستش علت را جويا شد و او گفت: اين زن از روز اول هميشه مي خواست من را عوض كند. مرا وادار كرد سيگار و مشروب را ترك كنم. لباس بهتر بپوشم، قماربازي نكنم، در سهام سرمايهگذاري كنم و حتي مرا عادت داده كه به موسيقي كلاسيك گوش كنم و لذت ببرم! دوستش گفت: اينها كه ميگويي كه چيز بدي نيست! مرد گفت: ولي حالا حس ميكنم كه ديگر اين زن در شان من نيست !
حکایت 2 روزي شخصي پيش بهلول بيادبي نمود. بهلول او را ملامت كرد كه چرا شرط ادب به جا نياري؟ او گفت: چه كنم آب و گل مرا چنين سرشتهاند، گفت: آب و گل تو را نيكو سرشتهاند، اما لگد كم خورده است! (تنبيه و تربيت نشدهاي)
حکایت 3 گويند: پسري قصد ازدواج داشت. پدرش گفت: بدان ازدواج سه مرحله دارد. مرحله اول ماه عسل است كه در آن تو صحبت ميكني و زنت گوش ميدهد. مرحله دوم او صحبت ميكند و تو گوش ميكني، اما مرحله سوم كه خطرناكترين مراحل است و آن موقعي است كه هر دو بلند بلند داد ميكشيد و همسايهها گوش ميكنند!
كاري از : کاوه محمدکریمی | + | موضوع: |
|
|